|
شنبه 13 خرداد 1391برچسب:, :: 15:41 :: نويسنده : رویا
امروز اومدم خداجون تا کتبی باهات درددل کنم میبینی که اطرافیانم باهام چیکار کردن همه منو تو این شرایط بد تنهام گذاشتن بدترین حرفها رو بهم زدن ویهو پشتمو خالی کردن فقط تنها کسی که تنهام نذاشته حسینه . خدایا خودت از درد دلام باخبری میدونی چقدر اطرافیان ظلمم کردن ومنو تنها گذاشتن شب و روز تنها یکجا نشستم و به تنها چیزی که فکر میکنم ا اینه که اون دنیا چه جوری میخوان جواب منو بدن و از بدیهاشون فرار کنن. خدا جون کمکمون کن تا بدتر از این نشم هرچند که حال و او ضاع خوبی ندارم . خدا جون هرچی میخوام ببخشمشون نمیتونم یاد حرفاشون که میافتم مغزم تیر میکشه و میگم نه من ازشون نمیگذرم چون من مریضم و معلوم نیست امروز بمیرم یا فردا چرا با من اینکار رو کردن؟ از تو هم نترسیدن؟ تو شاهد باش که با من چیکار کردن . به حسین و خواهرم و داداش کوچولوم گفتم اگه مردم حقم گردنتونه اگه تو مردنم شرکت کردن و نگفتین که حلالتون نکرد و از مراسمم برید بیرون. دوست ندارم تا آخر عمرم ببینمشون حتی تو مرگم . حسین خوب حرفی زد گفت الان پول نداری کسی بهت کاری نداره صبر کن این پوله جور شه ببین چه طوری بیان و تنهات نزارن منم گفتم قبل از اینکه اونا بیان من از این شهر میرم که هیچوقت قیافشون رو نبینم فقط خداجون تو کمکمون کن .تنها تویی که شاهدی و میتونی کمکمون کنی پس تنهامون نزار خداجون دوستت دارم نظرات شما عزیزان: ![]()
![]() |